حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

معنی عشق.....

پروردگارا نمیدانم معنی عشق چیست که همه در تب و تابش مینویسند و مینالند و میبالند اما بگذارمن یک عشق را معنی کنم که هرگز با هیچ عشقی قابل مقایسه نیست خدایا کودک من ایمان من است دین من است دنیای من است بنیاد من است رویای من است امید من است روح من است زندگی من است ارامش من است هست و نیست من است خدایا در یک کلام کودک من نفس من است  مراقب عشقم باش خدایا....... به حق این آیه ی عزیزت امانتی رو که به من دادی از هرچه بلا و گرفتاری و چشم بد حفظ کن.خدایا به بزرگواری و جلالت قسم میدم که منو با فرزندم آزمایش نکن بچه ای به مادرش گفت: اگر بهشت حق توست،چرا در دستا...
11 آذر 1393

به خاطرتو.....

سلام عزیزدل مامان.الان که دارم مینویسم یه شب بارونی و سرده وشماخوابیدی. منم خیلی دلم گرفته.                                                                         آخه دعوات کردم میدونی چرا؟چون اونطوری که باید درس بخونی و بهش دل بدی      ...
3 آذر 1393

یکی بودکه دیگه نیست....

درگذشت هنرمندکشورمون مرتضی پاشایی عزیزپس از یک سال مبارزه با بیماری سرطان ، رابه همه دوستان و طرفدارانش تسلیت میگویم . با رفتنش همه ی مارو در فراقش سوزاند.روحش شاد. «یکی هست، تو قلبم، که هر شب واسه اون می‌نویسمو اون خوابه نمی‌خوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی‌تابه یه کاغذ، یه خودکار، دوباره شده همدم این دل دیوونه یه نامه، که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی‌خونه   ...
26 آبان 1393

تولدفرجادجون(دوست هم باشگاهی)

سلام قندعسل مامان.امروزجمعه رفته بودیم تولددوست هم باشگاهیت فرجاد. که خیلی بهت خوش گذشت.شمابچه هاانقدشیطونی کردین و خونه ی مریم جون رو بهم ریختین که نگو.از دوستان باشگاه ما آرادجون و طاهاجون با مامان هاشون بودن .دست مریم جون درد نکنه که برای شماکلی مسابقه گذاشت و شمارو سرگرم کرد.ایشالله جشن فارغ التحصیلی فرجادجون. درضمن جای آقای افتخاری خیلی خیلی خالی بود!!تا موقع شیطنت شمارو بالانس نگه داره یا پابازبگیره!!!! حنان،طاها،فرجاد،آراد   ...
24 آبان 1393

دائمأ یکسان نباشدحال دوران غم مخور..

سلام به گل،خونه ی ما سلام به همه ی دوستای وبلاگی که با نظراتشون مارو خوشحال میکنن حنان گلم ،عزیزدل مامان،میخوام ازشرح حال این روزهابرات بگم.خداروشکرزندگی درکنارتو درجریانه.خداروشکرمیکنم که تورو دارم .روزهای پائیزی بادرس و کلاس داره سپری میشه.یکی ازروزهاکه ظهراومدم مدرسه دنبالت ناراحت بودی گفتی  خانم معلم جاهای بچه هارو به خاطریه سری ازبچه های شیطون عوض کرده حالا من  کنار پارسا ننشستم.چه روزبدی بود.گفتم تاروزتموم نشده ناشکری نکن غروب  که از کلاس زبان برگشتی گفتی مامان حق باشما بودروزم خوب تموم شد دیکته زبانم ...
23 آبان 1393

زندگی جاریست.....

 شب آرامی بود  می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت ...
20 آبان 1393